تبليغاتX
شعرهای عاشقانه

 

بسته شد

نوشته شده توسط Maryam در جمعه چهارم خرداد 1386

 لينك مطلب      

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

نوشته شده توسط Maryam در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385

 لينك مطلب      

نوشته شده توسط Maryam در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385

 لينك مطلب

 

تا حالا فکر کردي عشق يعني چي؟ عشق يعني اينکه يکي بهت بگه از رنگ لباست خوشش مياد و تو هم از اون به بعد هميشه همون رنگو بپوشي ! تا حالا دلتنگ کسي شدي؟ اصلا ميدونيد دلتنگي چيه ؟ اونهم از بدترين نوعش؟ بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني اون کسي که دوسش داري هيچ وقت مال تو نميشه . اينکه بدوني يه روزي از کسي که دوسش داري بايد جداشي حالا چه بخواي چه نخواي . تا حالا فکر کردي خوشبختي يعني چي ؟ خوشبختي يعني اينکه يکي يه گوشه دنيا باشه که دوست داشته باشه يکي باشه که پناه خستگي هات باشه يکي باشه که نگاهش وجودتو گرم کنه تا حالا فکر کردي آرامش يعني چه؟ آرامش يعني اينکه هميشه ته دلت مطمئن باشي که توي سينهء کسي که دوسش داري يه خونه گرم داري تا حالا فکر کردي زندگي يعني چي؟ زندگي يعني اينکه همه عمرت تلاش کني و جون بکني براي بدست آوردن اونچيزي که بهش ايمان داري زندگي يعني اينکه خودتو دوست داشته باشي براي اينکه توي دلت عشق اون هست تا حالا فکر کردي هدف يعني چي ؟ هدف يعني صبح که از خواب پا ميشي بدوني اون روز بايد چيکار کني ؛ بدوني اون روز بايد از کدوم مسير رد شي تا يه تلفن کارتي داشته باشه! تا حالا فکر کردي انگيزه چيه؟ انگيزه اونه که وقتي ميخواي بري سر قرار صد بار بري جلوي آينه و لباستو چک کني !!! تا حالا فکر کردي که قسمت يعني چي؟ قسمت يعني اينکه بشيني دست روي دست بزاري و هر طرف باد اومد تو هم بري قسمت يعني اينکه همه تنبلي ها و بي عرضگي ها رو بندازي گردن روزگار يعني بشيني مثل بدبختها به از دست دادن محبوبت راضي بشي به سرنوشت چي ؟ به اون فکر کردي؟ سرنوشت ديگه اوني نيست که از سرت نوشته سرنوشت يعني اينکه يه روز جلوي چشات رفيقت و تنها رفيقت تنهات بزاره و بگه « اين بازي روزگاره ... » حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معني کردي ؟ و انسان يعني هميشه انتظار ... انتظار ... انتظار .... تقديم به اونايي که يک بار دوست داشتنو تجربه کردن       

 

          تقدیم به اونی که خودش میدونه چقدر دوستش دارم 

                           

 

عشق یعنی...!

 

عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی آب بر آذر زدن

 تقدیم به اونی که خودش میدونه چقدر دوستش دارم 

 

                           

 

نوشته شده توسط Maryam در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385

 لينك مطلب      

 

         دعوای دو هوادار استقلال و پرسپولیس

         اینو بدونین که آخرپرسپولیس می بره 

 

       

نوشته شده توسط Maryam در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385

 لينك مطلب      

آن روز که تو را دیدم وبه آن نگاه پرخروشت دل باختم

 غربت چشمانت را چه آشنا یافتم

 آن نگاه با من غریبه نبود

 نگاه تو را در امتداد رویاهایم دیده بودم ...

 آن روز که نگاهم به نگاهت پیوند یافت قلب بیمار اما عاشقم به تپش افتاد ومن...

 ومن زندگی دوباره را با عشق تو یافتم...    

 ای زندگانی من ...

 ای همه وجود من...

 ای آغاز وپایان من ...

 با تمام وجود ترانه دوست داشتن تو را فریاد می زنم.....

نوشته شده توسط Maryam در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385

 لينك مطلب      

 

 

 

اگه اینارو نخونی نصف عمرت از دستت رفته

اول برای اینکه دعوا نشه (خودتون ببینید)

شعار 22 بهمن امسال اين بود دخترها با فرياد داد مي زدند: ((نه روسري نه تو سري حكومت دوست پسري!)) پسرها هم در جوابشون مي گفتند نه سربازي نه جان بازي بزن بريم دختر بازي

حالا دخترا

مواد به کار رفته در ساخت زنان: گوشت و استخوان 40 تا 60 کيلو. لوازم آرايش يه من. عشوه چهل خروار. قر و فر 50 دور در دقيقه. زبان 14 متر. توانايي بيان 2000 اسب بخار. قدرت اشک ريزي 5ليتر در ساعت. منطق 2 گرم در کل. عقل نيم مثقال. لجبازي به اندازه کافي

 

حالا پسرا


ويژگي پسرهاي ايراني 1-چشماشون بيشتر از عقلشون كار مي كنه. 2-تا يه دختر خوشگل مي بينن مثل جوجه راه مي افتن دنبالش. 3-چشمك جزو تيك عصبيشونه. 4-اصولا هفته أي 1 بار شكست عشقي مي خورن. 5-اگه يه روز متلك نگن زبونشون ميخ در مياره. 6-دوستت دارم جزو حرفاي روز مرشونه. 7-زبان باز ترين و پاچه خوار ترين موجودات روي زمين. 8-مي خوان دختره فقط ماله خودشون باشه و خودشون ماله همه

اینم بخون


سخت ترين تست كنكور 86 : 1)هاهاهاها 2)هاهاهاها 3)هاهاهاها 4)هاهاهاها حالا سوال : در كدام گزينه گل مراد داره گريه ميكنه؟؟


 

حالا اگه نظر ندی هر چی خوندی حرومت باشه


 

 

نوشته شده توسط Maryam در جمعه یازدهم اسفند 1385

 لينك مطلب      

 

بازم یکی بود و یکی نبود.اونی که بود تو بودی و اونی که بی تو نبود من بودم!

یکی داشت و یکی نداشت.اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رونداشت من بودم!

یکی خواست و یکی نخواست.اونی که خواست تو بو دی

و اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم! یکی آورد و یکی نیاورد.

اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم!

 یکی برد و یکی باخت.اونی که برد تو بو دی و اونی که دل به تو باخت من بودم!

یکی گفت و یکی نگفت.اونی که گفت تو بودی و اونی که دوستت دارم رو

به هیچکی جز تو نگفت من بودم! یکی موند و یکی نموند.

 

 

              عشق یعنی یک کلام بی صدا       عشق یعنی ادمی نیک ورها

              عشق یعنی دیدگانی باز باز         عشق یعنی یک سبد گل های ناز

              عشق یعنی زیور روی حبیب        عشق یعنی روی در روی رقیب

             عشق یعنی افتاب روی او            عشق یعنی پیچ و تاب موی او

              عشق یعنی یک معلم سوختن         سوختن تا عالمی افروختن

           عشق یعنی یک بهانه دست یار        عشق یعنی گیسوی سبز نگار

            عشق یعنی یک تلاقی در نگاه       عشق یعنی غصه و غمها و آه

 

 

 

به جای دسته گلی که فردا برقبرم نثار میکنی امروز باشاخه گلی کوچک یادم کن .

به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم میریزی امروز با تبسمی شادم کن .

به جای اون متن های تسلیت که فردا

برایم می نویسی امروز با یک پیغام کوچک خوشحالم کن.

 

من امروز به تو

 

نیاز دارم نه

 

 

فردا !

 

 

 

نوشته شده توسط Maryam در جمعه یازدهم اسفند 1385

 لينك مطلب      

امرزو که تو وبلاگهای دانشجوهای دانشگاه می گشتم دنبال مطلب به درد بخور و غیرتکراری بودم تا بزارمlover boy وبلاگ. بالاخره بعد از یه مدتی تونستم دلنوشته زیر رو پیدا کنم؛ حکایت پسری که دختر نبود، چون او یک پسر بود!... با هم می خوانیم:

دختر خانمها نخوانند،(بابا بخوانید !!!)


فقط آقا پسرها بخوانند!

چون من يك پسرم!!!

مادرم نقل مي كند كه وقتي هنوز به دنيا نيامده بودي، مادر بزرگ هر روز به من نگاه مي كرد و مي گفت:«از قرائن پيداست كه پسره، حتما بايد پسر باشه». خب! از همان روزها بود كه فهميدم بايد يك پسر باشم؛ چطوري؟ تعريف مي كنم.

بچه كه بودم هر وقت از چيزي خوشم مي آمد، سر و صداي همه بلند مي شد كه «ندهيد بهش، اون يك پسره، نبايد مثل دخترها بار بياد». تا زماني كه چهار پنج سالم بود و با بقيه بچه ها بازي مي كردم، دخترهاي همسايه مادر و خواهرم مي شدند و سر بهانه هاي بي خودي تا آنجا كه مي خوردم، مرا مي زدند. مدرسه كه رفتم، هي توي گوشم خواندند كه «بايد مهندس يا دكتر بشي، تا زماني كه ازدواج كردي از عهده مخارج زندگي بر بيايي.»

در ايام نوجواني وقتي كه مي خواستيم برويم مهماني، همين كه چند لحظه مي خواستم توي آينه، نگاهي بياندازم و شانه اي بر سرم بكشم، پدرم سر مي رسيد و با خودش مي گفت: «پسره، خجالت نمي كشه، جلوي بزرگترها داره موهاشو شونه مي كنه!» و بعد به من مي گفت:«براي تو كه پسري، خيلي زشته كه مثل دخترها چند ساعت جلوي آينه وايستي.» خجالت زده و با موهايي آشفته مي رفتم مهماني، تازه اين هم بهانه اي مي شد كه بفرستنم سلماني تا موهامو از ته بتراشم. تا اشتباهي مرتكب مي شدم، پدرم مرا به خاطر آن تنبيه مي كرد. البته حق هم داشت كه تنبيهم كند. حرف در اين است كه وقتي مانند بقيه از درد گريه ام مي گرفت آن موقع مادرم سر مي رسيد و تو گوشم مي گفت: «تو پسري، نبايد مثل دخترها گريه كني»

بله من پسرم ! بايد بخندم و از اين نعمت خوشحال باشم.

دبيرستان كه رفتم درسها سخت تر شد و چون پسر بودم و فردا بايد چرخ يك زندگي را مي چرخاندم و شغل در آمد زايي براي خودم دست و پا مي كردم، سخت گيري هاي خانه بيشتر و بيشتر مي شد: «كجا رفتي؟»«با كي رفتي؟»«چرا رفتي؟»«حواست باشه كه معتاد نشي»«اخلاقت به بيراهه نره»«با غريبه ها دوست نشي» و...

همه اينها بود و بود تا بالاخره، دانشگاه قبول شدم. شدم دانشجوي رشته رياضي، موهام كم كم شروع كرد به ريختن. جلوي سرم طاس شده بود و متاسفانه چون پسرم، نمي شد با يك روسري آن را بپوشانم و پنهانش كنم. اگر سر يك كلاس يا در يك مهماني كلاهي هم سرم باشد مي گويند: «پسره بي ادب را ببين و...» توي دانشگاه هم بايد ثابت كنم كه پسرم، يادم هست روزي در دانشگاه باران شديدي مي آمد، اما خوشبختانه آقاي... راننده ميني بوس دانشگاه دلش به حالمان سوخت، البته با سوت و صداي ما پسرها، و آقاي راننده هم ميني بوس را نگه داشت و گفت بيايين بالا، تا من و يكي دو پسر ديگه اومديم سوار شويم، راننده گفت:«اول دخترها، اگر جايي ماند آنوقت پسرها سوار شوند.» بله من پسرم ! بايد خيس آب شوم.

بالاخره دانشگاه است ديگه و طبيعتا هم بعيد نيست كه ما هم مثل خيلي هاي ديگه به دختري علاقمند شويم و اين علاقه را يه جوري به او بفهمانيم. او هم گفت:«شما پسر خيلي .... و خوبي هستيد.» خب! من هم خوشحال شدم ديگه! ...مدتي گذشت و مراسم غير رسمي خواستگاري هم به جا آمد و او هم در كمال ادب! و بي خيالي گفت:«نه اصلا! امكان نداره.»

و من فهميدم كه چون پسرم نبايد نارحت شوم.

مادرم مي گفت: «دل دخترها نازكه نبايد دل اونا رو بشكني» ولي چون من پسرم اهميتي ندارد كه دلم نازكتر از آنها باشد، اهميتي هم ندارد كه بشكند يانه!

يكي از دوستام از اين مرحله گذشته بود و كار رسيده بود به خواستگاري رسمي، بيچاره پسره! هرچي شرط گذاشتند قبول كرد، از بورس بازي مهريه تا درد سرها و تشريفات خاص عروسي، ولي آنها يك شرط را قبول نكردند و همه چيز تمام شد. بله! ما پسريم و تا سربازي نرويم و برنگرديم! تكليفمان روشن نيست! اصلا مهم هم نيست كه كسي منتظر ما بماند یا نه! وظيفه ماست كه سر حرفمان بمانيم ولي براي خانمها اصلا مهم نيست كه زير قولشان بزنند، آخه اونا كه پسر نيستند.

من كه سربازي را هم تمام كرده بودم بالاخره بله را از دختر مورد نظرم گرفتم ولي توي خواستگاري رسمي بهانه عوض شده بود.

كار آزاد قبول نيست، تجارت قبول نيست، نظامي گري قبول نيست، و....قبول نيست، و فقط و فقط بايد حقوق بگير دولت باشم تا پدر دختره راضي شود. خلاصه از من كه يك پسرم خيلي چيزها پرسيدند: «پول داري؟»«كار داري؟»«مدرك داري؟»... ولي نشنيدم كسي بپرسد «ادب داري؟»«انسانيت داري؟»«آيا تو انساني؟» و من هم اگه انسانيت را روزي مي خريدند، مي فروختم تا كمي هم پولدار شوم.

حالا كه كمي بزرگ شدم كم كم دارم ياد مي گيرم كه نبايد از درد گريه كنم، نبايد دلم نازك باشد تا با بي مهري ها بشكند، نبايد از اينكه آقاي استاد جواب سئوال دختر خانومها را با خوشرويي مي دهد و هنگام جواب دادن به ما پسرها، اخم و تخم مي كند ناراحت شوم و مهمتر از اين همه ديگر فهميدم كه،

... من يك پسرم!!!

به نقل: یکی از هم کلاسیام

نوشته شده توسط Maryam در دوشنبه هفتم اسفند 1385

 لينك مطلب      

کاش کسي تو دلمون پا نميذاشت... کاش اگه پا ميزاشت دلمون رو تنها نميذاشت... کاش اگه تنها ميذاشت رد پاش رو روي دلمون جا نميزاشت
 -------------------------------
 ميدوني چقدر دوست دارم؟ به تعداد تاراي موي سرت ضرب در تعداد نفسهايي که تااخره عمرت ميکشي به علاوه تعداد هرچي ستاره تو آسمونه
 -------------------------------
 مي دوني علت كسوف و خسوف چيه ؟ ماه و خورشيد براي ديدنت دعوا مي كنن
 -------------------------------
 قلبمو
هدیه می دم بهت . مواظبش باش . نه به خاطر اینکه قلبمه به خاطر اینکه تو توشی
 -------------------------------
 موقعی كه می خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم
 -------------------------------
 دل آدمها مثل يك جزيره دور افتادست ،اينكه كي واسه اولين بار پا به جزيره ميزاره مهم نيست مهم اون كسيه كه هيچوقت جزيره را ترك نكند
 -------------------------------
 اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم
 -------------------------------
 عشق شايد زود تو را عاشق و دلتنگ كند اما هرگز تو را سير نمي كند
 -------------------------------
 گرتواين دنيا کسي هست که با ديدنش رنگ رخسارت عوض ميشه و قلبت ابروتو به تاراج مي بره. مهم اين نيست که اون مال تو باشه، مهم اينه که باشه. نفس بکشه، زندگي کنه و از زندگيش لذت ببره
 -------------------------------
 خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد
 -------------------------------
 اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي مطمئن باش سه چيز هميشه مال تو هست:خداي مهربون، فکراي قشنگ وقلب کوچيک من
 -------------------------------
 گر مي دانستي که چقدر تنهايم برايم اشک مي ريختي و اگر مي دانستي چقدر اشک مي ريزم تنهايم نمي گذاشتي
 -------------------------------
 عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي
 -------------------------------
 صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است
 صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد
 صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا
 نشسته ام تا شايد صدايم كني
 صدايم كني ومحبت بي دريقت را نثارم كني
 -------------------------------
 ميگن قلب آدما اندازه مشتشونه
 ولي چطوري يه دنيا مهربوني يه آسمان صداقت يه كهكشان محبت يه دريا عشق
  تو مشتت جا شده؟
 -------------------------------
 
عشق من تو باش نه براي اينکه در اين دنياي بزرگ تنها نباشم.تو باش تا در دنياي بزرگ تنهاييم تنها ترين باشي..
 -------------------------------
 تو مثل راز بهاري ومن رنگ زمستانم جگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم
 -------------------------------
 دلم همچو اسمان،پرازابرهاي بارانيست،
 اي کاش دلم امشب بگريد،شايدکه بغض عشق در چشمانم بشکند....
 -------------------------------
 اري دوستي دو نيمه دارد نيمي از ان عشقي است که دل تو را بيقرار کرده است و نيمي ديگر ان محبتي است که در دل من مي تپد
 -------------------------------
 فرشته ها وجود دارن اما بعضي وقتا چون بال ندارن ما بهشون ميگيم دوست
 -------------------------------
 شب شده بود، گل آفتاب گردان داشت دنبال خورشيد ميگشت که يهو يک ستاره بهش چشمک زد، اما گل آفتابگردان سرش رو آرام آورد پايین، ميدونی چرا؟! آخه گلها هيچوقت خيانت نميکنن واسه همينه که گل آفتابگردان هميشه شبها سرش پایينه
 -------------------------------
  دلايلی براي خوشحال بودن:
 1-داشتن دوست خوبي مثل من
 2-داشتن دوستي مثل من
 3-فقط داشتن من
 4-داشتن من
 5-من
 ------------------------------
 آنچه زيباست عزيز نيست
 آنچه عزيز است زيباست و تو زيباتريني

نوشته شده توسط Maryam در جمعه چهارم اسفند 1385

 لينك مطلب      

دوستت دارم... و چه زيبا بر بخار پنجره نوشتي... و چه غم انگيز بود وقتي که پاکش کردي..... اي کاش کلامت از براي من بود..... دوستت دارم را ميگويم


اگر من به درد خودم نخورم ، چه كسي به درد من خواهد خورد؟ اگر فقط به درد خودم بخورم، به چه درد خواهم خور


خسته ام ثانيه ها خوب مرا مي فهمند


کاش ماه مي دانست از اين همه ستاره و سياره فقط يکي مشتريست!!


يک رنگي و بوي تازه از عشق بگير...پر سوزترين گدازه از عشق بگير در هر نفسي که مي تپي اي دل من...يادت نرود اجازه از عشق بگير


آدم هاي سر به زير هرگز توي چاله نمي افتند اما هيچ وقتم آسمون آبي رو نمي بينن


گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي

با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد


فردا و ديروز با هم دست به يکي کردن

ديروز با خاطراتش من را فريب داد

 فردا با وعده هايش مرا خواب کرد

وقتي چشم گشودم امروز را از دست داده بودم


با شروع هر صبح فکر کن تازه به دنيا آمدي مهربان باش و دوست بدار شايد که فردايي نباشد


آخرين بار که او را ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم و گفت من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي ؟ گفتم : بر سر هر گوري صليبي مي نهند اين صليب را بر گردنت بالاي قلبت بياويز زيرا آنجا گورستان عشق من است


زن ها دو وقت گريه مي کنند : وقتي که فريب مي خورند وقتي که مي خواهند فريب بدهند


 به راحتي ميشه بدون فکر کردن حرف زد ولي به سختي ميشه زبان را کنترل کرد.


 

 به راحتي ميشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد ولي به سختي ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد.


به آساني ميشه در دفترچه تلفن کسي جايي پيدا کرد ولي به سختي ميشه در قلب او جايي پيدا کرد.


 آينده متعلق به کساني است که زيبايي روياهاي خويش را باور دارند


من به خورشيد اعتقاد دارم, حتي اگر ندرخشد من به عشق اعتقاد دارم, حتي اگر تنها باشم من به خدا معتقدم, حتي اگر ساکت باشد


اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي رنگين کمان من!!!


وقتي گرانبهاترين گنجها را داري و اين حقيقت را به ديگران مي گويي، كمتر كسي باور مي كند

 

نوشته شده توسط Maryam در جمعه چهارم اسفند 1385

 لينك مطلب      

 

من غروب عشق خود را در نگاهت ديده ام.... من بناي ارزو ها را زهم پاشيده ام.... آنچه بايد من بفهمم اين زمان فهميده ام.... در دل خود من به عشق پوچ تو خنديده ام

با خودم عهد بستم بار ديگركه تورا ديدم،بگويم از تودلگيرم. ولي باز تو را ديدم و گفتم : بي توميميرم تقدیم به عشقم..............................

 مي دوني چرا رنگ غروب سرخه؟ چون خورشيد وقتي مي بينه من وتو با هم دوستيم آتيش مي گيره

اگه کسي رو دوست داري نه براش ستاره باش نه آفتاب چون هردوشون مهمون زود گذرند. پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي  

من غریبه ای دیروز. آشنای امروز و فراموش شده ای فردا.پس در آشنایی امروز مینگرم.تا در فراموشی دنیا یادم کنی!

زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز

زيباترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد، باوفاترين دوست به مرور زمان بي‌وفا شد، اين پرپر شدن از گل نيست و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است

از گناه فاصله بگیریم
شیطان دارد با ما عکس یادگاری میگیرد

كاغذتم
 احساساتت رو روم بنويس .عصبانيتهات رو روم خط خطي كن . اشكاتو باهام پاك كن.حتي اگه سردت شد بسوزونم تا گرم بشي .فقط دورم ننداز............

آنکه مي‌خواهد روزي پريدن آموزد، نخست مي‌بايد ايستادن، راه رفتن ، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمي‌کنند

دنيا دو روز است يک روز با تو يک روز بر عليه تو ........... روزي که با تو ست مغرور نشو .... روزي که بر عليه توست مايوس نشو

الهی میدون بشی منم وانت بشم دورت بگردم

آخر از عشق تو ساكن كليسا ميشوم . ميكشم دست از مسلماني مسيحا ميشوم . آنقدر بر كشتي عشقت نشينم همچو نوح . يا به عشقت ميرسم يا غرق دريا ميشوم

ای عشق مدد کن به سامان برسیم چون مزرعه تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار و یا یار به من یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم

دوستی یک فرصت نیست بلکه مسئولیتی شیرین است

نوشته شده توسط Maryam در جمعه چهارم اسفند 1385

 لينك مطلب      

نوشته شده توسط Maryam در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385

 لينك مطلب      

براي زيستن دو قلب لازم است:

 قلبي که دوست بدارد قلبي که دوستش بدارند.

قلبي که هديه کند قلبي که بپذيرد

قلبي که بگويد قلبي که جواب بگيرد

قلبي براي من قلبي براي انساني که مي خواهم

تا انسان را در کنار خود حل کنم"

به نظر من

براي زيستن عقل لازم است

عقلي که منطقي دوست بدارد عقلي که طوري فکر کند که باعث شود دوستش بدارند.

عقلي که محبت هديه کند عقلي که محبت را معني کند.

عقلي که سوال ايجاد کند عقلي که پاسخ دهد.

عقلي که به زندگي جهت دهد و آن را هدف دار سازد.

عقلي که بداند دنيا براي چيست و آخرت براي کيست.

 

به من آموختي معني عشق را

به من آموختي دوست داشتن به چه معناست!

قصه عشق را برايم خواندي و كلمه دوست داشتن را برايم معنا كردي

به من درس عشق را ياد دادي ، و عاشق شدن را برايم معنا كردي

تمام سختي ها و غصه هاي عشق را در گوشم زمزمه كردي ، و مرا عاشق خودت كردي!

اينك من معناي واقعي عشق را از تو ياد گرفته ام و ميخواهم آن چيزهايي كه به من آموختي را عمل كنم و با عمل كردن با آنها عاشقت بمانم.

نوشته شده توسط Maryam در سه شنبه هفدهم بهمن 1385

 لينك مطلب      

دو تا چشمام همه جا دنبال تو مي گرده
با نبودنت دلم با غصه ها سر كرده

شب و روز در پي تو من همه جا رو گشتم
يكي گفت غصه نخور اون داره بر مي گرده

زندگي با عشق تو رنگ ديگه داشت برام
رفتي و بدون تو تلخ شده روز و شبام

دل من با هيچ كسي نمي تو نست خو بگيره
شب و روز منتظر و چشم به رات مونده نگام

كسي مثل تو نشد كسي مثل تو نبود
همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود

كاش كه مي شد دوباره باز هم و پيدا بكنيم
سفره عشق مونو با هم ديگه وا بكنيم

كاش تو اين شهر غريب صداي آشنا بياد
دل من هواتو كرده فقط هم تو رو مي خواد

كسي مثل تو نشد كسي مثل تو نبود
همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود

 

 

 

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبي است
خواب گل مهتابي است

اي نهايت در تو، ابديت در تو
اي هميشه با من، تا هميشه بودن
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگي آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود
تا دلم باز شود، تا دلم باز شود

دلم اينجا تنگ است، دلم اينجا سرد است
فصلها بي معني، آسمان بي رنگ است
سرد سرد است اينجا، باز کن پنجره را
باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا

اي هميشه آبي اي هميشه دريا
اي تمام خورشيد اي هميشه گرما

 

 

بدون تو چه پروازي، چه احساسي چه آوازي
تويي که از صداي من، شراب کهنه مي سازي
بيا خوبم که مي دانم، در اين بازي نمي بازي

نياز رو تو خودم کشتم، که هرگز تا نشه پشتم
زدم بر چهره ام سيلي، که هرگز وا نشه مشتم
من آن خنجر به پهلويم، که دردم را نمي گويم
به زير ضربه هاي غم، نيفتد خم به ابرويم
مرا اينگونه گر خواهي، دلت را آشيانم کن
من آن نشکستني هستم، بيا و امتحانم کن

غرور اي ناجي حرمت، تو با من پا به پايي کن
به هنگام سقوط من، تو در من خودنمايي کن
من آن خورشيد زرپوشم، که با ظلمت نمي جوشم
بجز آغوش دريا را، نمي گيرم در آغوشم

 

 


نوشته شده توسط Maryam در سه شنبه هفدهم بهمن 1385

 لينك مطلب      

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو هم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی كه شوید جسم خاك
هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک
ای طپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای مرا با شور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
بیش از اینت گر كه در خود داشتم
هر كسی را تو نمی انگاشتم

نوشته شده توسط Maryam در سه شنبه هفدهم بهمن 1385

 لينك مطلب      

 

روزی که عشق را قسمت کردند پرواز را به تو دادند .... قفس را به من

ساز را به تو دادند .... غم را به من

و من تشنه ی کویر دشت بارانم ..... مانند طایفه ی خاک می مانم و دشمن طوفان

من هر شب این ساز را به بهانه ی  تو به صدا در می آورم... 

نوشته شده توسط Maryam در جمعه ششم بهمن 1385

 لينك مطلب      

 

چقدر ثانیه ها نا مردند 

گفته بودند که بر می گردند

رفتند و پس از رفتنشان

بی جهت عقربه ها می گردند

آه ای ثانیه های بی رحم

چه بلایی به سرم آوردند

نه به چشمم افقی بخشیدند

نه ز بغضم گرهی وا کردند

از چه رو سبز نباشم به دروغ

لحضه هایی که یکایک زردند

لحضه ها همهمه هایی مبهم

لحضه ها فاصله هایی سردند

بگذارید ز پیشم بروند

لحضه هایی که همه در به درند

نوشته شده توسط Maryam در جمعه ششم بهمن 1385

 لينك مطلب      

 

از چشم عشق اشک می ریزد !

از چشم آسمان باران !

چه گریه ی غریبانه ای سر داده است عشق ، چه زجه ای می زند !

در این برهوت ، در این دراندشت تنهایی هیچ کس یاور تو نیست !

برای آتشی که به جانت افتاده است ، نه باران ، نه اشک !

نه همه ی چشم های عاشق کفایت می کنند !